تبليغاتX
♥♥درد دل های من♥♥

درد دل های من

ما همون پسراي بديم كه مامانت ميگه طرفشون نرو D:





UP

sare karin baW uP dar kar nissssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssssss

D:

chand ro0oz dg bar migardammmmmmmmmmmmm

cheghad bache haye jadid o0omadannnnnnnnnnnn

vali nemito0onam javab bedam bi adabi nabasheaaaa

felan ziad nemito0onam biam net nazaraye kho0oso0osiam k terekide ta javab bedam

pir shodam

D:

upam mikonimmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm

vali alan naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

D:

ay lav yu :D (b zabo0one afghani) :D

:-XxXxXxXx

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:10 توسط .๑•₪♥☀ дLI ☀♥₪•๑.

بعد از ظهر بود...
نسيم ملايمي برگ هاي درختان را نوازش مي كرد...
 خورشيد به تدريج غروب مي كرد، گويي چند لحظه ي پيش آرام آرام آمدنش را مي ديدم.

پس تعجب نكنين كه انقد زور آپ كردم!! آفتاب زياد به سرم خورده

 

http://photo-hosting.winsoftmagic.com/1/47g5stl8yi.jpg


ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
 
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
 
دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
 
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
 

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
 
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
 
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
 

چون که بالا گرفت بحث و جدل، نگاهي بر خود و جمع انداختم... آمدم بگويم من تنها خواستم آپ كنم...
 اما شايد بهتر بود مي گفتم: عشق پشمكي است كه...  كه اين را هم نگفتم.  خلاصه هيچي نگفتم  و شتابان به سوي كلاغ داستان رفتم تا كمكي باشم براي او در رسيدن به خانه اش...

خب؟ تموم شد ديگه! چيو مي خواي بخوني؟ بابا من چند هزار بار بگم آخه عشقي وجود نداره؟؟ تو ميگي داره؟؟ خب تو واسه خودت ميگي  با اين همه آدم مصاحبه كردم پس واسه چي؟ تا تو دوباره بگي هست؟؟ حالا هي واسه زيدتون تريپ لاو بر دارين... من كه اين همه آدم بدبختو ميبينم كه شكست عشقي خودن دلم ميسوزه! آخيييي من سرم رو بالا ميگيرم و ميگم شكست عشقي نخوردم چون عاشق نشدمو نميشم! خب خسته نشدي؟؟؟؟ بيكارو نيگا كنا...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:46 توسط .๑•₪♥☀ дLI ☀♥₪•๑. |

من :{سلام، اين آپ يكم عجيب غريبه... ما يه بلايي سره يكي از دوستامون آورديم براي اين كه راحت مجسم كنين چه خاكي تو سرش شده من از زبون خودم افكاره احتماليشو مينيويسم}

تاحالا شده صندليه جولوي ماشين بشينين؟ صندلي عقب چي؟ صندليه عقب تر چي؟؟؟ آره منظورم همون صندوق عقبه

5شنبه شب بود... 1شبه آروم! ولي مثل اين كه چند نفر داشتن با حركات چشم و ابرو يه چيزايي به هم مي گفتن... به من چه مگه من فوضولم؟  من :{نميدونين چه فوضوليه...}

وايييييييييييي نــــــــــــــــــه!!  چرا بلندم كردييييين؟؟؟

پيش خودم گفتم فوقش اينه كه مث هميشه دوبار تابم ميدن بعد بيخيال ميشن ديگه...  ولي شايد خيلي خوش بين بودم... آخه ديدم دارم كم كم به دره بازه صندوق عقبه ماشينه دوستم نزديك ميشم همين جوري نزديك مي شدم كه يه دفعه همه جا تاريك شد!

فكر كنم بدونين كجا بودم! تقريبا يه ربع داشتن خيابونارو زيگزاگ متر مي كردن. خواستم بگم نگران من نباشيد جام خيلي خوب و راحته آخه اون بلندگو هاي قشنگش داشت مخمو منفجر مي كرد  خلاصه ديگه بچه ها رضايت دادن و پيادم كردن و همه چيز به خوبي و خوشي تموم شد!

من :{چي؟ چرا داستانو عوض مي كني؟؟ همه چيز به خوبي و خوشي تموم شد؟؟؟}

خب نه...  شنيدين ميگن گل بباره به اون دهاني كه بيهوده باز بشه؟

همه چيز داشت به خوبي تموم ميشد كه... گفتم آخ جاتون خالي انقد اون پشت حال داد...! چون هم آهنگش قشنگ بود هم خواستم لجشونو در بيارم

نـــــــــــــــه!!! دوباره نه!!! شانس ندارم كه... از بدبختيه من ماشين چي بود؟ پرشيا! يه دريچه داره كه صندوق عقبو به صندلي عقب وصل ميكنه... خب مگه چيه؟

انوار طلايي رنگه چراغ ماشين از بالاي دريچه وارد صندوق شد... روحم سبك شده بود... انگار داشتم از جسمم بيرون ميودم كه دريچه روباز كردن و انقد دود سيگار به خوردم دادن كه صندوق پر از دود شده بود هي دود فوت مي كدرن تو هي دود فوت مي كردن تو تا خيسه عرق شدم!

من :{اينجا من دخالتي نداشتم! من كه دودي نيستم!! }

 آخـــي چه دوستايه گلي دارم...  دلشون برام سوخت منو آوردن بيرون يه بطري آب رو سرم خالي كردن تا خنك بشم ميبينين دوستام چقدر به فكر منن؟

من :{ نگا داره گريه ميكنه!! حالا اينجا انقد مظلوم شده وگرنه اشك تمساحه }

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:14 توسط .๑•₪♥☀ дLI ☀♥₪•๑. |